سلام . . . حالتون چطوره خوبید . . الان ساعت 12.05 بعد از ظهر است دارم این پست رو می نویسم. نمی دانم از کجا شروع کنم . . . بزارید از دبستان شروع کنم اون روزها تمام فکرمون شده بود که از همکلاسی هایم املا بیشتر بگیرم و معلم بهم بگه آفرین . . . عجب روزهایی بود. . . ولی الآن اون کلاس تبدیل به یک کشور شده . . . فکرش رو بکنید 6 سال دبستان ، 3 سال راهنمایی ، 4 سال دبیرستان همش رو میخواهیم توی یک روز اون هم چند ساعت خلاصه کنیم . . . واقعا سخته . . . این چندتا آزمون جامع قلم چی رو هم که دادم زیاد خوب نبود . . . نمی دانم خدا چه شرنوشتی برام نوشته ولی امیدوارم نتیجه ای بگیرم که هم خودم راضی بشم و هم اطرافیانم.
از اول دبستان که به مدرسه رفتم شاگرد ممتاز بودم و تا آخر دوران دبیرستان هم این طور بود . . . همیشه افتخار میکردم که دارم این مسئولیت رو به دوش میکشم . احساس شادی می کردم. ولی الان اصلا احساس خوبی ندارم . . . خیلی ها الان ازم انتظار دارن . . . خیلی میترسم که . . . البته خدا نکنه من به خودم خیلی امیدوارم. از بچگی آرزو داشتم که مهندس بشم . الان یک حس خیلی غریبی دارم احساس میکنم یک جایی کم کاری کردم.
بیشتر از این نمی خوام بنویسم در آخر هم:
از کاروان عاشقان احوال من نمی پرسند
به این دریای پر خونی،کسان از من نمی ترسند
به گوشه ای افتاده ام ، از کاروان جا مانده ام
دلم صدایش می کند ، از عاشقان جا مانده ام
ای عاشقان بی صدا ، ای یاوران بی وفا
مگرنمی رِسَد صدا،از دست این باد صبا
یک روز ندایم سر دهید ، سنگی در این دریا زنید
از آن معشوق پر زیبای من، یک بار ندایی آورید
:: موضوعات مرتبط:
تازه ها،
،